بر اساس عناصر مداری، NEO ها سیارک ها و دنباله دارهایی با فاصله ی حضیض q کم تر از 3.1au می باشند.

 

دنباله دارهای نزدیک به زمین (NECs) برای اینکه تنها، دنباله دارهای کوتاه دوره (یعنی دوره ی (تناوب) مداری P کم تر از 200 سال) را در برگیرند بیشتر محدود می شوند.

 

بیشتر NEO ها، سیارک هایی هستند که بعنوان سیارک های نزدیک به زمین (NEAs) نامیده می شوند.

 

Near-Earth Asteroids (NEAs)

 

NEO ها با توجه به فاصله حضیض خود (q)، فاصله اوج (Q) و نیم قطرهای بزرگ خود (a)، به گروه های (آتیرا، آتن، آپولو و آمور) تقسیم می شوند.

 

اعتبار تصویر: NASA

 

Potentially Hazardous Asteroid (PHA)

 

   در حال حاضر، سیارک های بالقوه خطرناک (PHAs) بر اساس پارامترهایی تعریف می شوند که پتانسیل سیارک را برای برخوردهای تهدیدآمیز نزدیک زمین اندازه گیری می کنند. خصوصاً، تمامی سیارک ها با حداقل فاصله ی تقاطع مدار (MOID) برابر 0.05au یا کم تر و قدر مطلق 22.0 یا کم تر بعنوان سیارک های بالقوه خطرناک در نظر گرفته می شوند.

 

   سیارک هایی که نمی توانند بیشتر از 0.05au (تقریباً 7.480.000km یا 4.650.000mi) به زمین نزدیک شوند (یعنی MOID) یا تقریباً قطری کوچک تر از 140m معادل (500ft∽) به تعبیری دیگر 22.0=H با بازتاب فرضی %14) بعنوان PHA محسوب نمی شوند.

 

شرحتعریفگروه
دنباله دارهای نزدیک به زمین

q<1.3 au

P<200 years

NECs
سیارک های نزدیک به زمینq<1.3 auNEAs

NEA هایی که مدار آن ها کاملاً با مدار زمین احاطه شده است (برگرفته از نام سیارک 163693 Atira)

a<1.0 au

Q<0.983 au

Atiras
NEA های گذرنده از زمین با نیم قطر بزرگ کوچک تر از زمین (برگرفته از نام سیارک 2062 Aten)

a<1.0 au

Q>0.983 au

Atens
NEA های گذرنده از زمین با نیم قطر بزرگ بیشتر (بزرگ تر) از زمین (برگرفته شده از نام سیارک 1862 Apollo)

a>1.0 au

q<1.017 au

Apollos
NEA های نزدیک زمین با مدارهای خارج از مدار زمین و درون مدار مریخ (برگرفته از نام سیارک 1221 Amor)

a>1.0 au

1.017

q<1.3 au>

Amors

سیارکهای بالقوه خطرناک: NEA هایی که حداقل فاصله تقاطع آنها با زمین 0.05au یا کمتر است و قدر مطلق آن 22.0 یا درخشان تر می باشد.

MOID<=0.05 au
H<=22.0
PHAs

فاصله حضیض = q, فاصله اوج = Q, نیم قطر بزرگ = α

 

 

cneos.jpl.nasa


ادامه مطلب

اعتبار تصویر: skypix

 

   اگر هیچ چیز در محیط اطراف عوض نشود، حرارت نمی تواند از جسمی سرد به جسمی داغ برود.

رودلف کلازیوس

 

   نکته تعیین‌ کننده درباره حرارت، فرق آن با اتفاقی است که هنگام سقوط اشیاء رخ می دهد: توپ ممکن است بیفتد ولی می تواند دوباره به بالا برگردد، مثلاً با کمانه کردن. حرارت نمی‌تواند.

 

   این یگانه قانون بنیادین فیزیک است که گذشته و آینده را از هم متمایز می کند.

 

   هیچ یک از قوانین دیگر این کار را نمی کنند. نه قوانین نیوتنیِ حاکم بر مکانیک جهان، نه معادلات الکتریسیته و مغناطیسِ مدون شده توسط مکسول. نه فرمول های آینشتاین در مورد گرانش نسبیتی و نه معادلات مکانیک کوانتومیِ هایزنبرگ و شرودینگر و دیراک. نه قوانین مربوط به ذرات بنیادین که فیزیکدان های قرن بیستم تدوین کردند ... هیچ یک از این معادلات تمیزی بین گذشته و آینده قائل نیست. اگر معادلات یک توالیِ وقایع را مجاز بدانند، همان توالی به سوی گذشته نیز مجاز است. در معادلات بنیادینِ عالم پیکان زمان فقط وقتی ظاهر می‌شود که حرارت داشته باشیم. پس ارتباط میان حرارت و زمان بنیادین است: هربار که بین گذشته و آینده تفاوتی پدیدار شود، حرارت نقش دارد. در هر توالی از وقایع که توالی با برعکس شدنِ جهت بی‌معنا می‌شود، چیزی در حال گرم شدن است.

 

   اگر فیلمی را نگاه کنم که توپی غلطان را نشان دهد، نمی‌فهمم که درست نمایش داده شده یا برعکس. اما اگر توپ متوقف شود می فهمم که درست نمایش داده شده، نمایشِ برعکس قابل باور نبود: به حرکت در آمدن خود به خودیِ توپ. کُند شدن و توقف توپ ناشی از اصطکاک است و اصطکاک حرارت تولید می کند. تنها در جایی که حرارت باشد، تمایزی بین گذشته و آینده وجود دارد. مثلاً افکار از گذشته به آینده شکل می‌گیرند و نه برعکس و در واقع، تفکر در مغز ما حرارت ایجاد می کند ...

 

   کلازیوس کمیتی ارائه کرد که این روندِ بازگشت ناپذیر حرارت در جهتی واحد را اندازه گیری می کند و به آن نامی برگرفته از یونان باستان داد، آنتروپی:

 

من ترجیح می دهم نام کمیت های مهم علمی را از زبان های باستانی انتخاب کنم تا در تمامی زبان های زنده یکسان باشد. پس پیشنهاد می کنم کمیت (S) یک جسم را آنتروپی بنامیم که از کلمه یونانی برای تبدیل آمده است.

 

آنتروپیِ کلازیوس که با حرف S نشان داده می شود، مقداری قابل سنجش و قابل محاسبه است که یا افزایش می‌یابد یا ثابت می‌ ماند ولی در یک فرآیند منفرد و یکه هرگز کاهش نمی یابد. برای این که نشان دهیم هرگز کاهش نمی‌ یابد می نویسیم:

 

ΔS≥0

 

خوانش بدین شکل است: «دِلتا S همیشه بزرگ تر یا مساوی صفر است» و این را «قانون دوم ترمودینامیک» می‌نامیم (قانون اول بقای انرژی است). لُبّ کلام این است که حرارت فقط از اجسام داغ به اجسام سرد می رود و هرگز برعکس نیست.

 

   این تنها معادله فیزیک بنیادین است که بین گذشته و آینده تفاوت قائل است. تنها معادله ای که از جریان زمان سخن می گوید. پشت این معادله عجیب، یک دنیای کامل پنهان شده است.

 

نظم زمان، بخش ۱: فروپاشی زمان، از دست رفتن جهت، صفحه ۱۹


ادامه مطلب

اعتبار تصویر: skypix

 

آناکسیماندر فیلسوفی یونانی که بیست و شش قرن پیش زندگی می کرد و فهمیده بود که زمین شناور است و تکیه بر چیزی ندارد. افکار او را از نوشته های دیگران می شناسیم. فقط یک قطعه کوتاه از نوشته های خودش باقی مانده است، فقط یکی: 

 

اشیاء از چیزی به چیزی دیگر تبدیل می شوند،

مطابق ضرورت

و به یکدیگر غرامت می پردازند

طبق نظمِ زمان.

 

   «طبق نظمِ زمان»، از یکی از لحظات حیاتی و اولیه علوم طبیعی چیزی جز این کلمات مبهم و دارای پژواکی رازآلود نمانده است، کلماتی جویای «نظم زمان».

 

   از آن زمان نجوم و فیزیک با تبعیت از این رهنمودِ سازنده آناکسیماندر رشد کرده اند: درک چگونگیِ رخداد پدیده ها طبق نظم زمان. در عهد باستان، نجوم حرکت ستارگان را در زمان توصیف می‌کرد. معادلات فیزیک چگونگی تغییر اشیاء را در زمان توصیف می‌کردند. از معادلات نیوتن که پایه مکانیک هستند، تا معادلات مکسول برای پدیده های الکترومغناطیس، از معادله شرودینگر که ظهور پدیده‌ های کوانتومی را توصیف می‌کند تا معادلات نظریه میدانی کوانتوم برای دینامیک ذرات بنیادین، تمامی فیزیک ما و کلّ علوم درباره چگونگی شکل گرفتن اشیاء «طبق نظم زمان» است.

 

   زمان های بی شماری هست: زمانی متفاوت در هر نقطه از فضا. زمانی واحد وجود ندارد، شمارِ عظیمی از آن ها وجود دارد.

 

   زمانِ مشخص شده توسط ساعتی خاص پدیده ای خاص را می‌ سنجد، در فیزیک «زمان ویژه» نامیده می شود. هر ساعت زمان ویژه خودش را دارد. هر پدیده ای که اتفاق می افتد زمان ویژه خود را دارد، ضرباهنگ اختصاصی خودش.

 

   آینشتاین معادلاتی در اختیار ما نهاده که نحوه شکل گیریِ زمان های ویژه را نسبت به هم توصیف می‌کنند. به ما نشان داده که چگونه می توانیم تفاوتِ بین دو زمان را محاسبه کنیم.

 

   کمیت واحدِ «زمان» در تارعنکبوتی از زمان ها تکثیر می شود. ما نحوه تحول جهان را در زمان وصف نمی کنیم: نحوه تحول اشیاء در زمانِ محلی و چگونگی تحول زمان های محلی نسبت به هم را وصف می کنیم. جهان شبیه دسته ای نظامی نیست که طبق گام های فرمانده ای واحد حرکت می کند. شبکه ای از اتفاقات است که بر هم تأثیر می نهند.

 

   در نظریه نسبیت عام آینشتاین زمان به این شکل تصور شده است. معادلات او یک «زمانِ» واحد ندارند؛ بی شمار زمان دارند. بین دو واقعه، زمانِ سپری شده واحد نیست، درست مانند دو ساعتی که جدا شده اند و بعد به کنار هم برگردانده شده اند. فیزیک نحوه تحولِ اشیاء «در زمان» را توصیف نمی‌کند بلکه نحوه شکل گرفتنشان در زمانِ خودشان و نحوه تغییر «زمان ها» نسبت به هم وصف می کند.

 

   زمان اولین وجه یا لایه اش را از دست داده: وحدتش را. ضرباهنگش در هر مکان متفاوت است و گذرش در اینجا با گذرش در آنجا فرق می‌کند. اشیاءِ این جهان رقص هایی با ضرباهنگ های متفاوت را در هم می تنند.

 

نظم زمان، بخش ۱: فروپاشی زمان، از دست رفتن وحدت، صفحه ۱۳


ادامه مطلب